مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

293

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خريده‌ام ؟ زن والى جواب داد : چرا از من پوشيده ميدارى ؟ اگر خدا بخواهد ، همهء ايشان چون تو خداوند منصب خواهند بود . والى گفت : بجان خودم سوگند كه مملوك نخريده‌ام . اين سخن با تو كه گفته ؟ زن جواب داد : عجوز دلاله كه قيمت بندگان با او بريده و وعده كرده بودى كه هزار دينار قيمت بندگان بدهى و دويست دينار اجرت بر وى عطا كنى . والى پرسيد : مگر تو چيزى به او داده‌اى ؟ جواب داد : آرى . هزار دينار كه به من سپرده بودى ، بدادم و به چشم خويش مملوكان را ديدم . درحال ، والى از قصر بيرون شد . زرگر و هيزم‌فروش و صباغ و بازرگانزاده و مغربى را بديد . از خادمان پرسيد : آن پنج تن بندگان كه ما از عجوز خريده‌ايم ، كجا هستند ؟ خادمان گفتند : جز اين پنج تن كه عجوز را گرفته بودند ، كس در اينجا نديده‌ايم . و آن عجوز پس از آن‌كه ما خفته بوديم ، بحرمسراى رفته . والى گفت : به خدا سوگند نيرنگ بزرگ اينست كه با من باخته است . آن پنج تن گفتند : ما چيزهاى خود را جز تو از كسى نمىخواهيم . والى گفت : عجوز ، شما را بهزار دينار به من فروخته است . ايشان گفتند : ايها الوالى ، ما آزاد هستيم . بيع و شرى ما در شرع ، جايز نيست . اكنون بيا كه ما با تو بسوى خليفه شويم . والى جواب داد : راه خانهء من بعجوز ، جز شما كس نشان نداد . من شما را بهزار دينار بفروشم . و ايشان در گفتگو بودند كه امير حسن شر الطريق بازگشت و زن خود را غارت شده يافت و زن امير ، حكايت به او بازگفت . امير حسن گفت : خصم من جز والى ، ديگرى نيست . درحال ، برخاسته ، بسوى والى روان گشت . چون چشمش بوالى بيفتاد ، به او گفت : توئى كه عجوزكان آموخته‌اى كه در خانه‌هاى شهر بگردند و مردمان را در دام افكنده ، مال ايشان بگيرند . بدان كه من زرينه‌هاى زن خود را جز تو از كسى نخواهم گرفت . پس از آن روى بر آن پنج تن كرده ، بايشان گفت : حديث شما چيست ؟ ايشان تمامت ماجرى حكايت كردند . امير حسن بايشان گفت : شما مظلوم هستيد . روى بوالى كرده ، به او گفت : اين مظلومان از بهر چه گرفته‌اى ؟ والى گفت : عجوز را بخانهء من جز اين پنج تن ، كس دلالت